و فردا آخرین روز انتظار...
حال عجیبی ست و من درحالی که بادی از پنجره اتاق خواب به داخل میوزد و میخواهد پرده اتاق خواب را ازجا بکند به درخت توت خیابان خیره شده ام .فردا این موقع برگه جواب آزمایش را گرفته ام ...نمیدانم فردااین موقع چه سرنوشتی را برایم درنظرگرفته ای ! تویی که تمام دارایی من هستی ! تویی که درهمه مراحل زندگی ام کنارم بودی ومرا محبت نمودی و من بی صبرانه مشتاقم که فردا با آغوش باز خواست تو رادر آغوش بگیرم ! الهی ..دروجودم غوغایی ست و تنها تو میدانی که درقلبم چه میگذرد! وقتی بعد قبل ازچرت بعداز ظهر در آغوش همسرخودم را جا دادم و درحالی که زیرپوش سفید نرمش بهم آرامش میداد از او پرسیدم که عزیزم؟به نظرت من باردارم؟ و او درحالی که صورتم را نوازش میکردگفت :اگربا...
نویسنده :
مامانی
18:40

