نامه های مامان

و فردا آخرین روز انتظار...

حال عجیبی ست و من درحالی که بادی از پنجره اتاق خواب به داخل میوزد و میخواهد پرده اتاق خواب را ازجا بکند به درخت توت خیابان خیره شده ام .فردا این موقع برگه جواب آزمایش را گرفته ام ...نمیدانم فردااین موقع چه سرنوشتی را برایم درنظرگرفته ای  ! تویی که تمام دارایی من هستی ! تویی که درهمه مراحل  زندگی ام کنارم بودی ومرا محبت نمودی و من بی صبرانه مشتاقم که فردا با آغوش باز خواست تو رادر آغوش بگیرم ! الهی ..دروجودم غوغایی ست و تنها تو میدانی که درقلبم چه میگذرد! وقتی بعد قبل ازچرت بعداز ظهر  در آغوش همسرخودم را جا دادم و درحالی که زیرپوش سفید نرمش بهم آرامش میداد از او پرسیدم که عزیزم؟به نظرت من باردارم؟ و او درحالی که صورتم را نوازش میکردگفت :اگربا...
31 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دوباره منم که خوابیده ام توی سبد مادر موسی و رها شده روی نیل. چشم هایم به زلال آسمان است و نمی هراسم از تکان تکان های سبد و بالا و پایین رفتنش روی آب...نمی ترسم از باد و طوفان...نمی ترسم، چون به مهربانی اش اعتماد دارم...نمی ترسم و خوشحال و خوشبختم چون دستهای مهربانش هوای سبد را دارد و مدام برایم لالایی می خواند که: وَ لا تَخَـــــافِي وَلا تَحْــــــزَنِي....
30 خرداد 1393

روزدهم

+یعنی امدی تو دلم؟تودلم چه خبره ؟ +دیروز یکی از خانوم هایی که باهم انتقال جنین داشتیم بهم زنگ زدو گفت که تاامروز حموم نرفته و دچاراسترس شدیدی بود چون لک داشت ..من هم نگرانیشو کم کردم وگفتم که احتمالا لک لانه گزینیه ..میگفت شوهرم میره ساعت ۹ شب بیرون ساعت ۲ نصف شب میاد من تنهام !براش توجیه کردم که این حالت مردا عادیه و خودشو نگران نکنه ..خداکنه بارداربشه ..چون وضع مالیشون خوب نیست و همش همسرش واسه دادن هزینه ۴میلیونی منت میذاره سرش واگه نشه بازباید کلی پول جمع کنن تا دوباره اقدام کنه !! البته برای لکه بینی ش گفتم زنگ بزنه مرکز ازدکتر بپرسه ..خیلی آروم شد !! + دیروز هم مجری یک برنامه بودم که دکتری که برای سخنرانی دعوت شده بود قبل از سخنران...
29 خرداد 1393

روز 8 انتقالم

 هشت روز ازانتقالم میگذره و من سه روزه سرکارمیرم ورانندگی میکنم  و کارهای خانه را کامل خودم انجام میدم . .روز انتقال سه نفربودیم و شماره هامون رو ازهم گرفتیم تا ببینیم کدوم هامون مادرشدیم ؟ وقتی برام دوتاشون زنگ زدن وقتی دیدن برخلاف خودشون که استراحت مطلقن من راحت هستم و تنها سه روز اول رو استراحت داشتم متعجب شدن! چون حتی من روز چهارم حتی عقد پسرخاله ح*  هم رفتم و خیلی هم خوش گذروندم ..چون من  تخصصم  همینه و میدونم که استراحت مطلق بودن توجیه علمی نداره ! چون یه جنین میکرو سکوپیه ..جتی با چشم دیده نمیشه .. میره بعد انتقال تو پرزهای رحم گیرمیکنه ازبس کوچیکه بعدش دیگه خواست خداست که جفت تشکیل بده اگه داد که باردار میشی ..اگر نه هم با این چیزه...
27 خرداد 1393

مامان شدن یثنا

  عزیزمامان!!خاله یثنا هم مامان شد قربونت برم . ..         سلام دوستای خوبم نمیدونین تودلم چه غوغاییه...دوست عزیزم ..یثنای مهربونم مامان شده ...دارم میمیرم ازخوشحالی ....ای خداشکرت مهربانم که جواب دعاهام رو دادی ...دعاهایی که برای یثنای عزیزم خصوصی از خداوند روز ۱۵ رجب ..تو دعای ام داوود کردم ..خدایا شکرت مهربوووووونم.......فقط من موندم ...ثمره ..مریم  وشیما جون...الهی ممنونم..کمک کن که نی نی های نازش بمونن براش...ای خدای مهربوووونم !!! لطفا با همون رمز قبل زود بیایین ادامه مطلب تا نزدم لهتون کنم بچه ها امروز روز ششم انتقالمه .تا سه روزمطلق استراحت کردم..روز اول تیرماه میرم آزبد...
25 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است عکسی که پاک شد عکس یک مادرودختر درکریسمس بود
25 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است دلم تنگ شده از تو بنویسم جانِ مادر...امروز وسط کتاب و دفترهایی که مرا برای مدتی از فکر نبودنت دور می‌کنند، بدجور هوایت به سرم زده...   از فرداهایی که در جستجویت شهری را زیر پا بگذارم نگرانم...می‌ترسم در شهر غربت روزهایی برسد که اشک‌های مادرم را ببینم... و شب‌هایی که «سالی» نباشد که شانه های آرام‌ش مرا در میانه‌های گریه خواب کند...   می‌ترسم یا انسانهای دکترنامی روبرو شوم که من برایشان یکی از هزارمین باشم...یکی از هزارمین زنانی که مادر شدنشان همه التماس است به دست‌های آنها...تو می‌دانی اما من، همه بودنت را در نوری جستجو می‌کنم که خدا در سرانگشت آفریده‌هایش قرار داده که خودش خواسته به دس...
18 خرداد 1393

[عنوان ندارد]

باز دلم هوایت را کرده جانِ مادر شنبه رفتم بیمارستان شهرمون ..وچون همین یه جادکترش خانم هستش و سونو واژینال داره مجبور شدم همین جا بگیرم ..ولی بهم گفتن نوبت ها پره ..من هم گفتم که اجازه بدید بادکترصحبت کنم گه اجازه دادن بدن منوپذیرش کنید..بادکتر صحبت کردم وگفتم انتقال جنین دارم ولی محلش شهردوریه ومن گفتم همین جا سونو میگیرم و براتون میخونم ...دکتر هم قبول کرد...شکرت خداجونم که مراقبم هستی..موقع سونو گفت که رحم و تخمدانت که خوبه فولیکول هم زیاد داری این یعنی حامله میشی پس چرا میخوای انتقال جنین بدی؟گفتم چون دوتا سقط داشتم ...بعدش گزارش رو نوشت ومن هم زنگیدم به مرکز ناباروری وبرای دکترخوندم اون هم گفت که روز 3شنبه ظهر برای انتقال مرکزباشیم ....
17 خرداد 1393